من عاشق خیابانی هستم که...........هیچ وقت قسمت نشد باهم در آن قدم بزنیم........ ...
نمیدونم میفهمید حالم و یا نه.... دیروز خیلی شیک و خوشگل داشتم از مدرسه برمیگشتم... مثل همیشه با غرور و تکبر سرم بالا بود و داشتم همه رو از دنیای خودم دید میزدم... غرق افکار و خیالات که یه هو .... دیدم به به ، عشق پیشین تکیه به دیوار منتظره ... خودم و زدم به کوچه علی چپ ، البته دیگه خیلی خز شده ... با این وجد همینکه از کنارش رد شدم صداش بلند شد : سلام عزیزم ! مطمئن بودم مقصودش با من نیست ... آخه اون لاشی کثافت یه بار هم من و با این لحن صدا نکرد .... حدس زدم کیه ... آره ، همون رفیق شفیقم که با نامردی تمام با عشق من رفیق شد ! خبرش و کامل داشتم ، اون آشغال وقتی با من بود با بهترین و صمیمی ترین دوستم ، ریخته بود رو هم ! تمام نیرو و غرورم و جمع کردم که حتی یه ذره هم ناراحت نشم ولی... آخه این لامصب دله ... هر قدرم که سنگ شده باشه بازم به یاد عشق سابقش میتپه ... ولی من نمیذارم که بتپه ... من خاموشش میکنم... من خفه اش میکنم.... آره ... همین کار و هم کردم ... ولی با هزار تا بدبختی... از بس دسته ی کیفم و تو مشتم فشار داده بودم تا خونه که رسیدم ازش خون میچکید ! آره دیگه خون عشقه که تبدیل شده به نفرت ... به حس انتقام ... فقط همین !
| MisS-A |