مخروبه ی رویا ....

من عاشق خیابانی هستم که...........هیچ وقت قسمت نشد باهم در آن قدم بزنیم........ ...

سلام ...


من دوباره برگشتم ... بازگشت سختی بود ...


به جرات میتونم بگم سخت ترین سفر عمرم بود ...


رفته بودم تا تمومش کنم ...


رفته بودم تا پاکش کنم ...


رفته بودم تا فراموشش کنم ...


رفته بودم با دیدنش .... هی ، بیخیال این جمله ...


خیلی سخت بود اما ، پاکش کردم ...


خیلی سخت بود اما ، وقتی اخرین روز دیدمش ...


جز نفرت هیچ حسی بهش نداشتم ...


فقط نفرت ، نفرت از هر جنس مخالفی ...


حالا هم همه چیز به روال عادی برگشته ...


فقط کمی طول میکشه تا دوباره بشم

 

همون ادم سابق ...


ادمی که تو خندیدن رو دست نداشت

 

و حالا کنج ماتمکده ی قلبش داره میسوزه ...


میسوزه تا دوباره خودش و بسازه ...


اخه این وجود باید ویرون بشه تا دوباره جون بگیره ...


باید خاکستر بشه تا بتونم از نو شروع کنم ...


از این به بعد فقط احساسات خودم و مینویسم ...


لطفا احساساتم و با کپی کردن ندزدید ...


خودتون دست به کار بشید ...


این اخرین متنیه که واسه اون نوشتم :


میخواهم این را همه بدانند


که رفتن تو روزی به معنای پایان زندگی برای من بود ...


و تصوری غیر از این نداشتم ...


میخواهم امروز همه بدانند


که من تجربه ای نو از تو یافتم ...


من زندگی را در نفس ها و نگاه های

 

هر روزه ی ادم ها یافتم ...


تو رفتی ...


ولی زندگی همچنان جریان دارد ...


و مهم این است که بدانیم عشق در

 

قلب ها جاودان میشود ...


و با رفتن ها پایان نمیابد ...


|چهارشنبه 29 شهریور 1391| 11:16|neverloveneverboy| ارسال نظر(0)

MisS-A

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران